تبليغاتX
ایلیای مامان


























ایلیای مامان

براي من، تمام وجودي ...تمام بودني ...تمام داشتني....

دکتر علی شریعتی

نمیدانم


نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد


نمیخواهم بدانم کوزه گر ازخاک اندامم چه خواهد ساخت؟


ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد


گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ وبازیگوش


واو یکریز وپی درپی دم گرم وچموشش رادر گلویم سخت بفشارد


وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد


بدین سان بشکند هردم سکوت مرگبارم را

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:0 قبل از ظهر توسط سوده|

من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه گرم و سرخ

احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگ زای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین

احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین

آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق
از برکه های آینه راهی به من بجو

من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:

احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛

احساس می کنم
در هر رگم
به هر تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ئی می زند جرس.

آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ بر کشیدم از آستان یأس:
« آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم»

.

.

از : احمد شاملو

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دستِ زیبایی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری‌ست.
روزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند
قفل
افسانه‌یی‌ست
و قلب
برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست‌داشتن است
تا تو به خاطرِ آخرین حرف دنبالِ سخن نگردی.

روزی که آهنگِ هر حرف، زندگی‌ست
تا من به خاطرِ آخرین شعر رنجِ جُست‌وجوی قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه‌یی‌ست
تا کمترین سرود، بوسه باشد.

روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم…

و من آن روز را انتظار می‌کشم
حتا روزی
که دیگر
نباشم.

.

.

از : احمد شاملو

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط سوده|

 
من زنم و به همان اندازه از هوا سهم ميبرم كه ريه هاي تو

دردآور است كه من آزاد نباشم تا تو به گناه نيوفتي

قوس هاي بدنم بيشتر از افكارم به چشم هايت مي آيند

تاسف بار است كه بايد لباسهايم را به ميزان ايمان تو تنظيم كنم


" سيمين دانشور"
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 11:27 قبل از ظهر توسط سوده|

برام هیچ حسی شبیه تو نیست
کنار تو درگیر آرامشم
همین از تمام جهان کافیه
همین که کنارت نفس میکشم
برام هیچ حسی شبیه تو نیست
تو پایان هر جستجوی منی
تماشای تو عین آرامشه
تو زیباترین آرزوی منی...

چند بیت از شعر زیبای روزبه بمانی تقدیم به ایلیای گلم این ترانه زیبا  حال منه در وصف تو عزیز مادر...

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 3:7 بعد از ظهر توسط سوده

نمیتونم بعضی از پست هارو بدون رمز بگذارم ...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 3:27 بعد از ظهر توسط سوده|

آنچه از پیامبر کمتر شنیده اید


روزی شتری را دید که زانوهایش بسته شده و هنوز بار سنگینی برروی  آن است
. گفت به صاحب  شتر بگویید خود را برای مواخذه  خداوند در روز قیامت آماده کند

 

کافری را که در جنگ اسیر شده بود، آزاد کرد زیرا اعتقاد داشت که او مرد خوش اخلاقی است که همواره با عفت رفتار می کند

 

 گفت اگر در حال کاشتن نهالی بودید و علائم روز قیامت فرا رسید، به کار خود ادامه دهید و نهال را بکارید

  

گروهی از اصحاب خود را برای تبلیغ اسلام به منطقه ای دیگر فرستاد. قبل از سفر از او پرسیدند تا چگونه این کار  را انجام دهند. گفت تعلیمشان دهید و آسان بگیرید.  سه بار از او این را پرسیدند و هر بار جواب همین بود

 

 مردی در ماه رمضان به سراغش آمد و گفت که در روز با همسر خود نزدیکی کرده و لذا روزه اش را به عمد شکسته و می خواهد کفاره بدهد تا خداوند او را ببخشد.   پیامبر گفت باید 60 روز روزه بگیری. جواب داد توانش را ندارم. گفت برده ای را آزاد کن. جواب داد، برده ای ندارم. گفت 60 فقیر را سیر کن. جواب داد بی پولم. پیامبر قدری خرما به او داد و گفت به مردم مستحق بده. جواب داد خودم از همه مستحق ترم. پیامبر لبخند زد و گفت برو و با همسرت این خرماها را بخور  تا خداوند تو را ببخشد

 

بارها گفت که بر مردم آسان بگیرید زیرا مبعوث نشده ام تا آن ها را به زحمت بیاندازم

 

گفت مبادا قبل از ذبح گوسفند، در جلوی چشمان گوسفند چاقو را تیز کنید. بدانید که حیوان هم می فهمد ،حق ندارید در دل حیوان غصه بیاندازید

 

 گفت زنی به بهشت رفت و تنها کار خوبش این بود که به گربه ای غذا می داد

 

  روزی مردی را دید که ژولیده است. گفت آیا در خانه ات روغن نبود تا با آن موهای خود را مرتب کنی؟

 

 می گفت ریش های خود را کوتاه نگه دارید زیرا به تمرکز و حافظه تان می افزاید

 

 در زمانی که قدری با کفار صلح شده بود. به قصد خریدن زمینی در منطقه خوش آب و هوای طائف، عازم انجا شد. چند روز بعد برگشت و گفت که قبلا همه زمین ها را مردم خریده اند... نخواست بعنوان حاکم به زور چیزی را تصاحب کند

 

در زمانی که زن ها کالای خرید و فروش مردان بودند ، به مردان توصیه می کرد که در زمان نزدیکی با زنهایشان فقط به فکر ارضای خود نباشند. می گفت مانند   خروسی نباشید که تا مرغ را می بیند بلافاصله با او جماع می کند. گفت بدانید که زن هایتان دیرتر از شما ارضا می شوند پس ابتدا به آنها فکر کنید

 

در زمانی که دختران سنگسار می شدند،دختران خود را برروی زانو می نشاند و در جلوی دیگران آن ها می بوسید تا محبت را بیاموزند.  از او پرسیدند فرزند پسر بهتر است یا دختر؟ گفت هر دو خوبند اما دختر ریحانه است، برگ گل است.

 

وقتی پسرش ابراهیم در سن خردسالی فوت کرد، بسیار گریست. گفتند چرا اینقدر بی تابیمی کنی؟ گفت گریه از رحم است. کسی که رحم ندارد، خدا هم به او رحم نمی کند

 

هنگام دفن پسرش ابراهیم، کسوف شد. همه مردم این را بدلیل مصیبتی دانستند که به پیامبر وارد شده، حتی کفار هم کم کم داشتند ایمان می آوردند اما او از این موقعیت استفاده نکرد. به بالای منبر رفت و گفت: خورشید نه برای من و نه برای هیچ کس دیگر نمی گیرد و نخواهد گرفت. خورشید گرفتگی نشانه قدرت خداوند است

هنگام طواف کعبه، سوار بر شتر بود و حتی حجرالاسود را با عصای خود لمس نمود. از تعلیمات پیچیده فقهی خبری نبود. دینی ساده بود و پر از عرفان و معنویت. وقتی سوار بر شتر طواف می کرد، ان قدر معنویت و احساس موج می زد که مشاهده کنندگانش به گریه می افتادند

 

روزی در حال عبور از حاشیه شهر به گروهی یهودی برخورد که در حال ساز زدن  و خواندن بودند، او را به بزم خود دعوت کردند و او پذیرفت. شخصی از اصحاب او را دید و به یهودیان حمله کرد که چرا با این کار به پیامبر خدا اهانت می کنید. پیامبر بر آشفت و به صحابی گفت که آن ها قصد محبت داشته اند و باید از آن ها عذر بخواهد

 

گل را می بویید و می گفت که این بوی بهشت است و باید به گل ها و درخت ها احترام بگذارید

 

به او گفتند این که در قرآن آمده است که مسیحیان و یهودیان، کشیشان و احبار (علمای دین یهود) را به جای خدا می پرستند، به چه معنا است؟  به اصحاب گفت که هر چه بر سر یهود و مسیحیت آمده، بر سر امت من هم خواهد آمد و زمانی می رسد که آن ها نیز، علمای دینشان را بجای خدا بپرستند

 

روزی گروهی مردان رقاص سیاه پوست از افریقا به مدینه وارد شدند و از قضا وارد مسجد پیامبر گشتند و در مسجد شروع به ساز زدن و رقاصی نمودند، او آن ها را بیرون نکرد و نگفت که به خانه خدا توهین نموده اید،  لبخند می زد و حتی دختران خانه خود را بر دوش سوار کرد که در میان  جمعیت، بتوانند رقص سیاهان را ببینند

مردی در خانه اش زندگی می کرد که در یکی از جنگها اسیر دشمن شده و اخته شده بود و این موضوع را فقط با پیامبر درمیان گذاشته بود و کسی از آن خبر نداشت، تا اینکه شایعات  زیادی پشت سر پیامبر و رابطه این مرد با زنانش مخصوصا بین یهودیان پخش شد و نزدیک بود وجهه اسلام خدشه دار شود، اما پیامبر هرگز بخاطر حفظ مصالح دین و موقعیت اجتماعی خود، راز این مرد را فاش نکرد


او پیامبر اسلام بود، رحمة للمومنین، رحمتی برای جهان.  ... مهم نیست که امروز پیروانش به نام او و مکتب او سرها را  قطع می کنند و با نشان دادن چنگ و دندان بر مردم سخت می گیرند، مهم آن است که او چنین نبود. او پیامبر و موسس دین اسلام، محمد بودرحمتی جاودانه برای مردم جهان

نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 2:36 بعد از ظهر توسط سوده|


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 2:10 قبل از ظهر توسط سوده|


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 3:59 بعد از ظهر توسط سوده|


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 10:29 قبل از ظهر توسط سوده|


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 2:7 بعد از ظهر توسط سوده|


آخرين مطالب
»
»
»
» برام هیچ حسی شبیه تو نیست
»
» آنچه از پیامبر کمتر شنیده اید
» باز امشب....من...ارامشم را...
» من به دیدار خدا رفتم
» کلی نوشتم همش پرید ای خدا
» اولین آرایشگاه ایلیای مامان

Design By : RoozGozar.com